امروز : چهارشنبه, 01 آذر 1396

تالار شعر و ادب (4)

فردوسی
ز تاب آتـش سودای عشـقـش
بـه سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهـن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قـبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد اسـتـخوانـم
نـگردد مـهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده‌سـت
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توسـت حافـظ
لـب نوشش لب نوشش لب نوش

حافظ


فردوسی
زندگى زيباست چشمى باز كن
گردشى در كوچه باغ راز كن
هر كه عشقش در تماشا نقش بست
عينك بدبينى خود را شكست
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمهاجان ديده ام
درد را افكنده درمان ديده ام
گر تو را نوريقين پيدا شود
ميتواند زشت هم زيبا شود
حال من درشهر احساسم گم است
حال من عشق تمام مردم است
زندگى يعنى همين پروازها
صبحها، لبخندها، آوازها


(مولانا)


شاهرخ
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!!

آيا تو ميپذيرى ، عشق خدائيم را ؟..
تا اين که بر نتابى ، ديگر جدائيم را؟!!

آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!!

بايد که خلوتى با ، افکار خود نمايم..
اينجا بمان که فردا ، با پاسخت بيايم!!

ماهي قبول کرد و ، آب روان گذر کرد..
تنها براى يک شب ، از پيش او سفر کرد!!

وقتى که آمدش باز ، تا اين که گويد آرى..
يک حجله ديد و عکسى ، بر آن به يادگارى!!

خود را ز پيش ماهى ، ديشب که برده بودش..
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!

ناليد و يادش افتاد ، از ماهى آن صدايي..
وقتى که گفت با عشق ، ميميرم از جدايى!!

ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!

آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!...


احمد شاهرخ
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم:
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سرمن را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم


احمد شاهرخ
من تو را در چالشی از عشق دعوت میکنم
حس نا آرام خود را با تو قسمت میکنم

شرم اگر چه مهلت حرفم نداده بارها
با غزل اینبار در گفتن جسارت میکنم

هر چه دارم جزهمین دفترچه ی شعرو قلم
در کناری میگذارم با تو خلوت میکنم

واژه ها گر در حضورت رنگ خود را باختند
با کلامی ساده در عشقم سماجت میکنم

رشوه خواهم داد خورشیدطلایی را به زور
تا نبیندصورتت را چون حسادت میکنم

یا تو میمانی پس از امشب کنارم سالها
یا نمیمانی و من با غصه عادت میکنم


احمد شاهرخ

آمدی لیلا.....ولی دیر آمدی
دلخوشی ها رفته، دلگیر آمدی

آمدی لیلا بهاران رفته اند
لاله هااز لاله زاران رفته اند

آمدی لیلا....نوای شعر نیست
در دلم، دیگر هوای شعر نیست

نیست آن شاعر، که دلها میگرفت
از شما با عشق، امضا میگرفت

آن صفا و حرمت دیرینه نیست
آن نگاه مهر، در آیینه نیست

راستی آن کوچه بن بست هست؟
آنکه دلهامان، بهم پیوست هست؟

کوچه در آنروز،حال عشق داشت
جویبارانش زلال عشق داشت

دلنوازی های تو، پاینده است
 تا که دلجو هست، بامن زنده است

رد امروزم چه پیگیر آمدی
آمدی لیلا.....ولی دیر آمدی...


فردوسی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
 
سعدي 


فردوسی
زیباترین شعر مولانا :

عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو
خوب و بد مي گذرد واي به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگري
مي خورد تير اجل بر پر و بال من و تو
مال دنيا نشود سد ره مرگ كسي
گيرم كه كل جهان باشد از آن من و تو....
هر مرد شتربان اویس قرنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش میازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست...


فردوسي
وای خدا محشره این شعر

................. دفترت را می فروشی دخترم ؟ .................

باز شد درب کلاس و همچو رخش ..
قامت استاد زد بر دیده نقش ..
گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ..
پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..
درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..
دست بالا برد و در جایش نشست ..
دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..
بود در سیمای این استاد پیر ..
دیده چرخاند و نگاهی بر همه ..
کرد چون عباس اندر علقمه ..
با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..
یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..
بعد از آن استاد با لبهای ریز ..
گفت دفترهای انشا روی میز ..
یک به یک سر زد به کل میزها ..
باز گشت از پشت رخت آویزها ..
سر زد و دید و سر جایش نشست ..
چانه را انداخت در چنگال دست ..
گفت جمعا از شماها راضی ام ..
راضی از تدریسهای ماضی ام ..
درس انشای شماها خوب بود ..
هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..
گر چه این یک درصد از بین صد است ..
این وسط اما یکی خیلی بد است ..
آخرین بار تو باشد یاسمن ..
مادرت فردا بیاید پیش من ..
دفترت کلا سیاه است و کثیف ..
با چه رویی می گذاری توی کیف ؟..
گر چه انشای تو زیبا بود و بیست ..
نمره ات اما به جز یک صفر نیست ..
زودتر بیرون برو از این کلاس ..
تا نبینم صورتت را ناسپاس ..
یاسمن اما فقط لبخند زد ..
بغض را با خنده اش پیوند زد ..
شرمگین بود و نگاهش غصه دار ..
پشت لبخندش نگاهی بی قرار ..
گفت بابایم پریشب گفته است ..
دفتری در آرزویم خفته است ..
آرزو دارد که مال من شود ..
دفتر انشای سال من شود ..
گر که قسمت بود و او کاری گرفت ..
دستهایش را به دیواری گرفت ..
چون حقوقش را بدادند و نخورد ..
مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد ..
پول صاحب خانه را باید دهیم ..
بعد از آن هم نانوا آقا رحیم ..
مانده ی بقالمان حاجی حبیب ..
ذیحسابی های این مرد نجیب ..
بعد از اینها هم که مادر ناخوش است ..
کوره ی آجر پزی پشتش شکست ..
بس که آجر برده در سرما و سوز ..
شب نشد بی ناله هایش وصل روز ..
کاش دارویی به مادر می رسید ..
درد جانکاهش به آخر می رسید ..
بعد از آن دیگر منم با دفترم ..
مطمئنا دفترم را می خرم ..
چون خریدم می نویسم توی آن ..
تانباشد از سیاهی ها نشان ..
نیست لازم تا کنم من بعد از این ..
پاک مشق قبلی ام را نازنین ..
بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن ..
آفرین میگویی ای استاد من ..
با جازه میروم پیش مدیر ..
رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر
اشک در چشم معلم حلقه بست ..
نرم نرمک بغض قلبش را شکست ..
روی خود را برگرفت از بچه ها ..
شانه می لرزید و بغضش بی صدا ..
با همان چشمان بغض آلود گفت ..
وای از شهری که وجدانش بخفت ..
یاسمن بانو نمی خواهد نرو ..
جای خود بنشین ودیگر پا نشو ..
عینکم را شست اشک پاک تو ..
سوختم از سینه ی صد چاک تو ..
دفترت خوب و قشنگ است و تمیز ..
حیف باشد مانده باشد روی میز ..
مثل قران می گذارم بر سرم ..
دفترت را می فروشی دخترم ؟..


 فردوسي
آن که خونین دل از آن غنچه دهان ست منم

وآنکه چون بلبل از آن گل به فغان ست منم

دشمن جانی  و  دانسته  تو را می طلبم

آن که خود در طلب دشمن جان است منم

آن که مقصود من از جان و جهان است تویی

وآنکه فارغ  ز  غم  جان و جهانست منم !!!!!




نیاز کرمانی


فردوسی
مهرخوبان را همیشه میتوان دریاد داشت
میتوان درسینه ی خودكلبه ای آباد داشت

دور از اندیشه ی نامحرمان دراوج عشق
میشوداندیشه ای هم پاك هم آزاد داشت

میشود اندرحریم قلب ها بامعرفت
با صفای دوستیها تاابد فریاد داشت

میشود تنها خدا را دربغل احساس كرد
میشود دراوج ناشادی نگاهی شاد داشت

تاهمیشه میشود با جامی از مهر وصفا
لحظه لحظه در حریم دوستی میعاد داشت ...


رضا غلامی

تقدیم به مسافرین اربعین ... می‌روی سوی بهشت کربلایش، خیر پیش!
حافظ تو سایة لطف خدایش، خیر پیش!

زانوی لرزان و بهت تشنگی را می‌چشی...
کاش بودی کربلای او، به جایش... خیر پیش!

راه- با پای پیاده- خوانده تا پَر واکنی...
بشکنی در خود... بمانی در هوایش، خیر پیش!

یا پدر... یا مادرت، غمگین، دعایت کرده است...
شد اجابت، خواهش گرم صدایش، خیر پیش!

نوحه خواندی... گریه کردی... این مُحرَّم هم گذشت...
شاید این«رفتن»، شده مزد عزایت، خیر پیش!

کاروان او هم این راه طلب را رفته است...
می‌روی... اما نه مثل لاله‌هایش... خیر پیش!

در مسیرت موکب بسیار و آب و احترام...
کاروانش تشنه بودند و ندایش:«خیر پیش!» نه سری بر نیزه می‌بینی... نه خاکی بستر است...
یاد کن از شام و از رنج و بلایش... خیر پیش!

حضرت #زهرا#(س) دعا کرده برای زائرش...
می‌شوی هر لحظه، مشمول دعایش، خیر پیش

می‌روی... جامانده‌گان راه را هم یاد کن!...
گوشة جانانة صحن و سرایش، خیر پیش!


فردوسی
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است

حافظ


فردوسی
مولانا:

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دُردانه ام. تنها میان خانه ام
مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خـدا را در خود آ  !!!


 محسن محمد پور

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ
ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ   


فردوسی
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
ديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم
با من چه کرد ديده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ايمان که می‌برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عيان کرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نمی‌کند
ذکرش به خير ساقی مسکين نواز من
يا رب کی آن صبا بوزد کز نسيم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می‌زنم از گريه حاليا
تا کی شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه می‌کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
هم مستی شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

حافظ


فردوسی
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

عطار


عليرضا خرمي
 سجده بر خاك حسين سجده ى اعلاى خداست
چون كه خاك حرمش خاك كف پاى خداست

هركه مجنون حسين است خوشا بر حالش
چون كه ليلاى دلش ليلى ليلاى خداست


احمد شاهرخ
ای خیره به این خیره چه زیباست نگاهت !
جانم به لب آمد چه فریباست نگاهت !

شاید که سراب‌ست مگر میشود آخر
آیینه ترین حالت دریاست نگاهت !

مصلوب نگاهت شده ام مریم عاصی
انگار که از صلب مسیحاست نگاهت

تسلیم تمنا و هوادار غرور است
ای ناز ! چه افتاده و سرپاست نگاهت !

آهوچه ی ارباب ، به خاکی زده امروز
امروز غزلناز رعایاست نگاهت !

ای تاج به سر ، کوزه ی الماس ! گل‌اندام!
زیباست که زیباست که زیباست نگاهت


عباس جان محمدی
آمدم ای نازنین، پس عود و اسفندت چه شد؟
آن پذیرایی خوب و آبرومندت چه شد؟

میوه آوردی ولی چاقو فراموشت شده
چایی افتاد از دهن، قندان پُر قندت چه شد؟

هر زمان می آمدم خوشحال و خندان میشدی
این گره بر ابروانت چیست؟ لبخندت چه شد؟

صورتت را زیر چادر از چه پنهان کرده ای؟
آن دو چشم آبی و ابروی پیوندت چه شد؟

من نشانت کرده بودم نازنین با حلقه ای
حلقه ات گم شد قبول، امّا گلوبندت چه شد؟

گفته بودی تا قیامت مینشینی پای من
آن همه قول و قرار و عهد و سوگندت چه شد؟

یاد دارم با هزاران حیله دل بردی زمن
پس چه شد آن حیله ها و مکر و ترفندت چه شد؟

من که دیگر دل بریدم از تو و عشقت ولی
آن "عزیزم" گفتنت با یار دلبندت چه شد؟...


عباس جان محمدی

 
رفته بودم چند روزي ـ جايتان خالي ـ پکن
لاي يک مليارد و صد مليون و اندي مرد و زن
 
اين زبان چينيان، آن قدرها هم سخت نيست
في المثل «چي چانگ چي چون چانگ» يعني نسترن
 
جزوه ي آموزش چيني خريدم صد دلار
بود وزن خالصش نزديک هفتاد و دو من
 
خطّ توليدي مجهّز ديدم از اقسام عطر
يک به يک در شيشه تُف مي کرد آهوي ختن
 
خطّ توليد ترقّه را به را و فِرت و فِرت
اندکي رفتم جلو، ديدم خطرناکه حسن!
 
نيمه شب رفتم به قبرستان چيني ها که بود
کارگاهِ جانماز و خطِّ توليد کفن
 
يک زن چيني ميان کوچه افتاد و شکست
اين هم اوصاف زنان چيني نازک بدن
 
چينيان خيلي غذاهاي عجيبي مي خورند
هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن
 
شغل هاي پُر درآمد هم در آنجا جالب است
مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن
 
بنده با صنعت گري گفتم که جنست بُنجل است
گفت با من: گر تو بهتر مي زني، بستان بزن
 
مثل چيني، مي شود خرد و خمير و ريز ريز
ريز علي، خود را بيندازد اگر لاي تِرن
 
يک شب آنجا بنده ديدم رونمايي مي کنند
خطِّ توليد دماغ و خطِّ توليد دهن
 
سال ديگر هم هنرمندان چيني مي رسند؛
سعدي و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن!
 
حال مي کردند آنجا چينيانِ بي حجاب
هر چه گشتم من نديدم خودرويي هم نامِ وَن
 
واقعاً اين چينيانِ تيز، خيلي خبره اند
خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن
 
روز اوّل خامه را دادند جاي چسبِ چوب
روز دوم دستشويي را به جاي رخت کن
 
هر چه در خانه ست را يک روز از دَم بشمريد
چند در صد کار ايران است بالا غيرتاً؟
 
با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل
"صد برابر بيشتر   تر   دوستت دارم، وطن"


احمد شاهرخ
فریدون مشیری:
عاشقم.....
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی......
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است
بشناسيد خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است... 


احمد شاهرخ
بزن باران که حسی زرد دارم
شبیه بغضهایت درد دارم
میان اشکهایت هی چکیدم
غمی داغ و وجودی سرد دارم

بزن باران، بزن بر تار و پودم
برای قصه هایت گوش بودم
بباران غصه هایت بر دل من
بزن شلاقهایت بر وجودم

من از مستى و از هر خم گریزان
من از احساس هر گندم گریزان
شبیه غربتی با طعم جاده
من آواره،سر درگم گریزان،

همیشه قصه هایم شکل برگ است
بزن باران که روزم روز مرگ است
شکوه بارشت غربت گرفته
نیا باران،دوای من تگرگ است،،


فردوسی شاهرود
تفآلی به دیوان حافظ


رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند

چه جاي شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند

غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدين رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند

ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند



فردوسی
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست

از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست...

سعدی


فردوسی
سلام خوب من

امروز به اتفاق همین

پاییز سرد

که گاهی نامهربان میشود وسرد

وگاهی لطیف و خیس

از جنس باران

به اتفاق همین اسمان بلند

به اتفاق همین روزهای باتو

قشنگ

به اتفاق همین صبح پاک

که باتو اغاز میشود

می خواهم به زندگی

سلام کنیم

از مهربانی از عشق

حال تو خوب است مگر نه!!!!!!


عباس جان محمدی
 «شعری با تمام حروف الفبا برای خدا»


(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
__________________________
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
__________________________
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
__________________________
(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم
__________________________
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
__________________________
(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم
__________________________
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
__________________________
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
__________________________
(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه ها کردم
__________________________
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
__________________________
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم
__________________________
(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
__________________________
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم
__________________________
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
__________________________
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
__________________________
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا
کردم
__________________________
(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم
__________________________
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کردم
__________________________
(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
__________________________
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
__________________________
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
__________________________
(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم
__________________________
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
__________________________
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
__________________________
(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم
__________________________
(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم
__________________________
(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم
__________________________
(ن) نرانی از درگهت یا رب که الله راصدا کردم
__________________________
(و) ولی را من تو می دانم تورا هم مقتدا کردم
__________________________
(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم
__________________________
(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم
__________________________


مهدي مير محمدي
هرچه کردم تا ببندم ساک خود اما نشد
هی دویدم تا بگیرم عاقبت ویزا نشد

خواستم با دوستان از بصره گردم رهسپار
با رفیقان تا حرم هم جاده و هم پا نشد

مادرم اسپند و آب و آینه آورده بود
زیر قرآن رد کند وقت سفر , ما را نشد

از همه درخواست کردم تا حلالم میکنند؟
تا که باشم کربلا من نائب آنها نشد

اربعین قول داده بودم با رفیقان عازمیم
هم سفر , موکب به موکب, سینه زن , حالا نشد

باز داغ کربلا بر سینه ام امسال ماند
نامه اذن دخولم  اربعین امضا نشد
اللهم الرزقنا کربلا
به حق فاطمةالزهرا


عباس جان محمدی
نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت
خوب و عالی با عیاری معتبر باید نوشت
برکت نان و نمک از همت والای اوست
این چنین گویم که نامش تاج سر باید نوشت
خانه را باشد ستون و مثل سروی استوار
کوه صبر و معرفت خواهی ، پدر باید نوشت
کوله بار مشکلات زندگی بر دوش اوست
ناخدای زندگی در بحر و بر باید نوشت
چرخه کار و تلاش و صنعت و سازندگیست
دستهایش پینه دارد ، کارگر باید نوشت
با شرف ، با غیرت و کوهی پر از مردانگیست
گاه سختی ها خدایی یک سپر باید نوشت
صورتش را سرخ می دارد ز سیلی زمان
در حقیقت نام او اهل هنر باید نوشت
احترامی خاص دارد ، حرمتش واجب بود
گفته پیغمبر است و مستمر باید نوشت

تقدیم به همه پدران


فردوسی
اگر دستم رسد روزى كه انصاف از تو بستانم
قضاى عهد ماضى را شبى دستى برافشانم

چنانت دوست مي‌دارم، كه گر روزى فراق افتد
تو صبر از من توانى كرد و من صبر از تو نتوانم …

دلم صد بار مي‌گويد كه چشم از فتنه بر هم نه!
دگر ره ديده مي‌افتد بر آن بالاى فتانم

تو را در بوستان بايد كه پيش سرو بنشينى
و گر نه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم

رفيقانم سفر كردند هر يارى به اقصايى
خلاف من كه بگرفته است دامن در مغيلانم

به دريايى درافتادم كه پايانش نمي‌بينم
كسى را پنجه افكندم كه درمانش نمي‌دانم …

فراقم سخت مي‌آيد وليكن صبر مي‌بايد
كه گر بگريزم از سختى رفيق سست پيمانم!

مپرس ام: دوش چون بودى؟؟ به تاريكى و تنهايى …
شب هجرم چه مي‌پرسى؟ كه روز وصل حيرانم!

شبان آهسته مي‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر كه در عالم رسيد آواز پنهانم

دمى با دوست در خلوت، بِهْ از صد سال در عشرت
من آزادى نمي‌خواهم! كه با يوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‌آيد به معنى از گلستانم

سعدی


فردوسی
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

حافظ


فردوسی
چشمت افسونگر دلهاست به افسانه قسم
باده در چنگ تو رسواست به پیمانه قسم

شمع در مکتب عشاق که شد چله نشین
سوختن را زمن آموخت به پروانه قسم

چون پریشانی زلفت که کند رقص حریر
پیچ وتابی به دل انگیخته برشانه قسم

تو همه سنگ شدی آینه دل گرچه شکست
بازافزود تو را جلوه به آینه قسم

بی تومتروکه وبی رهگذرست کلبه من
با تو آباد شود کلبه به ویرانه قسم

گفت مجنون به جبین مهر جنونم نزنید
عقل درمانده عشق است به دیوانه قسم

مولانا


 

فردوسی
پند نامه نوشيروان به پسرش هرمز :

تو بيدار باش و جهاندار باش ---- خردمند و راد و بى آزار باش

به دانش فزاى و به يزدان گراى ---- كه اويست جان تو را رهنماى

بپرسيدم از مرد نيكو سخن ---- كسى كو به سال و خرد بُد كهن

كه از ما به يزدان كه نزديكتر ؟ ---- كه را نزد او راه باريكتر ؟

چنين داد پاسخ كه دانش گزين ---- چو خواهى كه بر تو كنند آفرين

كه نادان فزونى ندارد ز خاك ---- به دانش ، بسنده كند جان پاك

مبادا كه باشى تو پيمان شكن ---- كه خاك است پيمان شكن را كفن

به بادافره بى گناهان مكوش ---- به گفتار بدگوى ، مسپار گوش

به هر كار فرمان مكن جز به داد ---- كه از داد باشد روان تو شاد

زبان را مگردان به گِردِ دروغ ---- چو خواهى كه تخت از تو گيرد فروغ

اگر زيردستى شود گنج دار ---- تو او را از آن گنج ، بى رنج دار

كه چيز كسان دشمن گنج توست ---- بدان گنج شو شاد ، كه از رنجِ توست

همه در پناه تو بايد نشست ---- زبردست باشد وگر ، زيردست

چو نيكى كند كس ، تو پاداش كن ---- وگر بد كند ، نيز پرخاش كن

وگر گَردى اندر جهان ارجمند ---- ز رنج تن انديش و درد و گزند


فردوسی
زنده یاد مهدی اخوان ثالث :

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

 که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

 تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.




 حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است

مهدی اخوان ثالث (میم - امید )


فردوسی
ندانستیم و دل بستیم....
 نپرسیدیم و پیوستیم...

ولی هرگز نفهمیدیم...
شکار سایه ها هستیم..

سفر با تو چه زیبا بود!!
به زیبایی رویا بود!!

نمیدیدیم و میرفتیم..
هزاران سایه با ما بود!

سکوتت را ندانستم!
نگاهم را نفهمیدی!

نگفتم گفتنی ها را...
تو هم هرگز نپرسیدی...!!!


مهدي مير محمدي
آدمی هرچند عاقل، باز غافل میشود...
تور و ماهیگیر باشد ، آب هم گِل میشود...

ساده می گویم ، نیازی نیست پیغمبر شوی...
تو «خودت» باشی ، به قلبت وحی ، نازل میشود...

کج شده راهت اگر در زندگانی ، غم مخور...
قبله هم ، گاهی به چپ یا راست ، مایل میشود...

تَرکِ خود کردی، شکستی، چاره جز برگشت نیست...
چون نمازی که به شهر خویش ، کامل میشود...

گر زمین هم خورده ای، در کار خِیرت ، حق نخور...
روزه هم با خوردن افطار ، باطل میشود...

خشک بودن ، اقتضای شاخه های مُردنی ست...
گرچه آتش ، چوبِ تَر را نیز ، شامل میشود...

زندگی یا زنده گی؟ اصلا بیا صحبت کنیم...
حرف اگر باقی نماند ، مرگ حاصل میشود...


اسماعیل رمضانی
این ﺷﻌﺮ ﺍﯾﺮﺝ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﭼﻘﺪﺭ امروز آﺷﻨﺎﺳﺖ!

ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟

ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ .

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ !

ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑود ‌


فردوسی
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

مولانا


محمد حاجي سليمي

آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن
رم کردن و استادن و واپس نگریدن

پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت
افروختن و سوختن و جامه دریدن

رهی معیری


احمد شاهرخ
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود

انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود

کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود

شب به شب جنگ است بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی می شود

صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود

بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا  روانی می شود

کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود.


 

احمد شاهرخ
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد


احمد شاهرخ
بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم


احمد شاهرخ
چشم هایم بسته بود و بوسه ای دزدید و رفت
بذر عشق و نیستی در سینه ام پاشید و رفت

دل پریشــان کرد و آرام و قرارم را گرفت
با لب شیرین خود بر روی من خندید و رفت

بر سرش اسپند چرخاندم که ماند پیش دل
باز ترفندی زد و از پیش من چرخید و رفت

خواستم از دل بپرسم چیست این بازی دل
با زرنگی یک غزل از مولوی پرسید و رفت

گفتمش دیوانه ام کردی بمان نزد دلم
چشم گریان مرا در انتظارش دید و رفت


احمد شاهرخ
از تو سکوت مانده و از من، صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از روزهای سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو

در خواب حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم کنارَمی و آه جای تو

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو


احمد شاهرخ
میﺯﻧﻢ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺑﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ،
ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺭﯾﺸﮥ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﺍﻡ،

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻏﻢ ﭘﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ،
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ،

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻨﻢ،
ﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻨﻢ،

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻭﺍ ﮐﻨﻢ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻨﻢ،

ﺷﺎﺩﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ،
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﻃﻌﻢ ﮔﻼﺑﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ،

ﻣﯽ ﺩﻭﻡ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ،
ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﯾﻨﻪ،

ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺮ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ،
ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺑﺎﺯ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺧﻮﺩ،

ﻣﯽ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ،
ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺷﻌﺮ ﻧﺎﺏ،

ﺁﺭﯼ ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺩ ﻭ ﻣﺴﺖ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ.!


احمد شاهرخ
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
 
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
 
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
 
خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
 
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
 
تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست


احمد شاهرخ


ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﺎﻥ؟؟
ﮐﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ..!
ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻣﯿﻠﻬﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﯾﻨﺪ؟
ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﻨﺪ.!!
ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﺩ؟
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﯽ ﺳﺘﯿﺰﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮ ﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺟﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ.!!
ﭼﺮﺍ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﯿﻤﯿﺎ ﺷﺪ؟
ﺭﻓﺎﻗﺘﻬﺎﯼ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪ ﺭﯾﺎ ﺷﺪ.!!
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻏﻨﯿﺎ ﻫﻢ ﻟﺬﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻋﺰﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﮐﺎﺥ ﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺩﺭﻭﻧﺶ ﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺁﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﮐﺎﺷﯽ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ...
ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ..
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺬﻝ ﻭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ ﺍﺛﺮ ﻧﯿﺴﺖ.!!!
ﺯ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻭ ﻣﺮﻭﺗﻬﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﯿﺴﺖ.!!
ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ، ﺧﺎﻟﻪ ﺟﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮﺋﯿﻢ.!
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﺋﯿﻢ.!!
ﯾﮑﯽ ﺣﺞ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺳﺎﻟﯽ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ...
ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﻧﺎﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺎﭼﺎﺭ.!
ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺳﻮﺩ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻧﺰﻭﻟﯽ...
ﺭﻭﺩ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻗﺒﻮﻟﯽ.!
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ ﻭ ﺷﺎﻡ ﮔﻮﯾﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺨﺮ ﺑﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﮔﻮﯾﺪ.!
ﯾﮑﯽ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﺶ.!!
ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﮑﺒﺮ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﻏﺶ.!!
ﯾﮑﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ...
ﻓﻘﻂ ﻣﺜﻞ ﺑﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻫﺮﻣﺎﺭ ﺍﺳﺖ...
ﺧﻼﺻﻪ ﻭﺿﻊ ﺗﻌﺮﯾﻔﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ..
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭﯾﻢ..             خدایا !دریاب مارا...


عباس جان محمدی


درسي اخلاقی ازسهراب سپهری

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،
 عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
«سهراب سپهرى


فردوسی
آب منم ، تاب منم ، شاعر مهتاب منم
شورتویی ، شعرتویی ، عاشق بی تاب منم

رام تویی ، کام تویی ، عاشق این جام تویی
دار تویی، یار تویی ، عاطفه ی ناب منم

زخمه ی این ساز تویی ، زمزمه ی راز تویی
شاهد پرواز تویی ، حلقه ی این باب منم

ای تن دریایی من ، عشوه ی رویایی من
موجب رسوایی من ، آن گل مرداب منم

این دل هشیار منم ، محرم اسرار منم
خاطر دیدار تویی ، عاشق کمیاب منم

راد تویی ، داد تویی ، عاشق "فریاد" تویی
مست تویی ، هست تویی ، ساقی محراب منم

درد منم ، داد منم ، ناله و "فریاد"منم
شهره ومشهور تویی ، عاشق تواب منم .                                    

مولانا


رضا غلامي

جواب یک شاعر به شاهین نجفی در پی اهانت به علمدار کربلا ♧


خبر آمد كه به دلدار اهانت شده است
.
وَ به دستان علمدار جسارت شده است
.
 به خيالت مثلا قافيه سازى كردى
.
 بچه جان با دُم يك شير تو بازى كردى
.
پسرك آخر اين قصه خودت باخته اى
.
اين چه ابيات كثيفيست به هم بافته اى
.
به چه حقى تو دَم از دست علمدار زدى
.
شرح رسوايى خود را همه جا جار زدى
.
بى حيا حضرت عباس كجا وُ تو كجا
.
مايه ى فخر همه ناس كجا وُ تو كجا
.
تو كه هستى كه از عباس سخن مى رانى
.
ذره اى نام وُ نشان پدرت مى دانى؟
.
 طينت پاك و نياكان نكو مى خواهد

بردن نام علمدار وضو مى خواهد
.
توىِ گنجشك به شيطان لعين بنده شدى

باز با واژه ى "شاهين" سبب خنده شدى
.
 نجفى! با پسر شاه نجف كارَت چيست؟

خود ابليس حيا كرد وُ هوادارَت نيست

پرچمش فوق علم هاست علمدار حسين
.
 پسر سوم زهراست علمدار حسين

اسوه ى مردى وُ اسطوره ى مردانگى است

بانىِ مكتب جانبازى و پروانگى است
.
صولت صفدرى وُ هيبت حيدر دارد

همت وُ معرفت فاتح خيبر دارد
.
خود الله به عباس على مغرور است

چشم خفاش به اين نور خدايى كور است




 

رضا غلامي
بیچاره آن کَسے کہ بہ جای دو قطره اشک

مال و منال و درّ و گوهر قسمتش شود

ای خوش بہ حال آنکہ بہ جای هزار کاخ

در روضہ ی تو دیده ی تر قسمتش شود

حتی اگر نشد کہ ببیند تو را حُسین(ع)

یک "السّلام" وقت سحر قسمتش شود

"اَحْلی من العَسَلْ" نشد ای عشق لااقل

در روضہ ی تو طعمِ شکر قسمتش شود

ای کاش آنکہ می رود اینبار کربلا

برق نگاه قُرص قَمر قسمتش شود

کانال جامع حسرت دیدار یار


مهدي مير محمدي
شعر فوق العاده زیبا

خنده باید زد به ریش روزگار
ورنه دیر یا زود پیرت می کند
سنگ اگر باشی خمیرت می کند
شیر اگر باشی پنیرت می کند
باغ اگر باشی کویرت می کند
شاه اگر باشی حقیرت می کند
ثروت ار داری فقیرت می کند
گاز را بگرفته زیرت می کند
عاقبت از عمر سیرت می کند

گر زدی قهقه به ریش روزگار
ریش را چرخانده شیرت می کند
دل به تو داده دلیرت می کند
خویشتن فرش مسیرت می کند
عشق را نور ضمیرت می کند
خاک اگر باشی حریرت می کند
کورش ار باشی کبیرت می کند
رستم ار باشی امیرت می کند
آشپز باشی وزیرت می کند
پس بخندید و بخندانید هم
خنده دنیا را اسیرت می کند


احمد شاهرخ
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می


داود قانعی

اربعین منتظر ماست بیا تا برویم
دعوت حضرت زهراست بیا تا برویم
از علی اذن بگیریم و رویم کرب و بلا
از نجف پای پیاده بیا تا برویم

بهر یاری غزالان و عزیزان حسین
گر چه دیر آمده ایم لیک بیا تا برویم
جاده عشق عجب شور و نوایی دارد
همره مهدی زهرا بیا تا برویم

گرچه درطی مسیر خسته وبی تاب شدی
بهر بیتابی اصغر بیا تا برویم
دست و پایت شده گر خسته راه
دست و پا میزند اکبر بیا تا برویم

ز سفر خسته شدی و کمرت درد گرفت
یاد آن درد کمر در بر سقا بیا تا برویم
رنج باری که در این ره بکشی
به تسلی دل زینب کبری بیا تا برویم

تاول پا و عطش گرچه ترا خسته نمود
پس بیاد غل و زنجیر  بیا تا برویم
خسته آما نه ز ره بلکه ز جور اعدا
بهر یاری یتیمان وورقیه بیادتا برویم

گر چه در ره نبود خار مغیلان اما
ما بیاد اسرا تشنه و گریان بیادتا برویم
ما که جا مانده ز آن قافله عشق شدیم
شادی روح شهیدان بیا تا برویم

غصه قصه سرهای به نی پیرم کرد
تاکه سر در بدن ماست بیا تا برویم
شاکر حضرت حق در سفر کرب و بلایم همه
تو اگر ذاکر این صحن و سرایی بیا تا برویم


 

فردوسی
پدري پیر مرا، نکته ای زیبا گفت!
از بد دنیا گفت!

گفت طاووس مشو
که به عیبت خیزند،

گر شوی شعله شمع،زیر پایت ریزند!

گفت: پروانه مشو،که به سرگردانی،
لای انگشت کتاب،سالها میمانی!

نه زمین باش نه خاک،
که تو را خوار کنند،
وانگهی ذهن تو را،پر ز مرداب کنند!

آسمان باش که خلق،به نگاهت بخرند!
وز پی دیدن تو،
سر به بالا ببرند.
آسمان باش عزیز: ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ !

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ !!

ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗمام 

احمد شاهرخ
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ  ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ

حضرت مولانا


فردوسی
چه بگویم سحرت خیر؟ توخودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟ که توهم این وهم آنی

به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی

چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی

من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی

به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی

بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نه توانی


محمد لطفيان
دو تا شلوار توی خشکشویی
شبی کردند باهم گفت وگویی

یکی از آن دو خیلی شیکتر بود
کمی از آن یکی باریکتر بود

دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت میشد او را گفت شلوار

گذشت روزها بی ارزشش کرد
تلاش و کارو زحمت نخکشش کرد

پس از یک شست وشو با خوب رویی
نشسته گوشه ای از خشکشویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر
به او میگفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنسهای شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه تو جایی لوکس بودم
کنار جنسهایی لوکس بودم

کنار کفشهای چرم اعلا
و کتهایی به قیمتهای بالا

 پس از یک دوره ی چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری

تراولهایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا
گرانقیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول
تراولهای رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم
 همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری
که روی زانونت وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا
منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم

خدارا شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوشرویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه ومعصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسانهای والا

معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نبوسم..


 

 

تالار شعر و ادب(3)

فردوسی
چه زیبا میشد این دنیا
 اگر شاه و گدا کم بود
 اگر بر زخم هر قلبی
 همان اندازه مرهم بود
 چه زیبا میشد این دنیا
 اگر دستی بگیرد دست
 اگر قدری محبت را
 به ناف زندگانی بست
 چه زیبا میشد این دنیا
 کمی هم با وفا باشیم
 نباشد روزگاری که
 نمک بر زخم هم پاشیم
 چه زیبا میشد این دنیا
 نیاید اشک محرومی
 زمین و آسمان لرزد
 ز آه و درد مظلومی
 چه زیبا میشد این دنیا
 شود کینه ز دلها گم
 اگر بشکستن پیمان
 نگردد عادت مردم.........


عباس جان محمدی
ای ﺳﺎﻗﯿﺎ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﺁﻥ ﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺁﻭﺍﺯ ﺩﻩ
ﮔﺮ ﺍﻭ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﮕﻮ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ
.
ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﻮﯼ ﺗﻮ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺮ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ
ﻧﺎﺯﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ
.
ﺑﻨﮕﺮ ﮐﻪ ﻣﺸﺘﺎﻕ ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﺗﻮﺍﻡ
ﮔﺮﭼﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﺎﮎ ﺗﻮﺍﻡ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ
.
ﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯼ ﺳﺮﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻦ
ﻟﻌﻞ ﻟﺒﺖ ﺣﻠﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ
.
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏﻢ ﮐﺮﺩﯼ ﺭﻫﺎ ﺷﺮﻣﯽ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﯿﺎ ﺩﺭ ﮐﻮﯼ ﻣﺎ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ
.
ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺗﯿﺰﯼ ﮐﻨﯽ
ﺧﻮﺩ ﻗﺼﺪ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ ﮐﻨﯽ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ
.
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺷﺎﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﺍﺯ ﻫﺠﺮ ﺁﺯﺍﺩ ﺁﻣﺪﻡ
ﻧﺰﺩ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺩﺍﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﺁﻥ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺩﻩ...
.
(مولانا)


اریا
در قنات دل ما،، آب زلال است،، ولي
صيد آن ماهي هوشيار،، محال است،، ولي
سر قلاب زدم تكه اي،، از جنس دلم
لمس آن ماهي خوش نقش،، خيال است، ولي

عاشقي گريه كنان گفت،، به گوش دل من
ناله در ماتم هجر ان،، چو وصال است،، ولي

در دل عاشق بيچاره،، اگر رخنه كني
آرزويش بغل و لمس جمال است،، ولي

گفته اند صحبتي از بوسه و آغوش مكن
بدنش ماهي،، و چشمش چو غزال است،، ولي

آنچه گفتيم،، از اين بستر سوزنده چه سود؟
صيد آن ماهي هوشيار،، محال است،، ولي..


اریا

یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم
قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم

عطر آویشن، ردیف استکان های بلور
زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم

مـادری فیروزه تر از آسمان مخملـی
سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم

خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم
باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم

نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمـر
هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم

نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی
گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم

شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض
شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم

ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه
بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم

حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم

کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر
آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم

عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار
تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم...


لطفیان
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﮐﺮﺩ،
ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺧﻮﺷﺪﻟﯽ ﺗﺎًﺳﯿﺲ ﮐﺮﺩ .
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﺩﺍﺩ،
ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﻣﯿﺪ ﻭ ﺑﯿﻢ ﺩﺍﺩ .
ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺳﺘﻮﺩ،
ﺑﺎ ﻧﺸﺎﻁ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﻟﺸﺎﺩ ﺑﻮﺩ .
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ،
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺷﺮﺑﺖ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪ .
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﭘﺸﺖ ﭘﺎ ﺯﺩ ﺑﺮ ﻏﺮﻭﺭ،
ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﭘﺴﻨﺪﯼ، ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ .
ﺑﺎ ﺻﻔﺎ ﻭ ﯾﮑﺪﻝ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺜﻞ ﺷﺒﻨﻢ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﺩﻭ ﺭﻧﮕﯽ ﻭ ﺭﯾﺎ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﮐﺮﺩ،
ﮐﯿﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺣﻠﻖ ﺁﻭﯾﺰ ﮐﺮﺩ .


فردوسی
این نیز بگذرد

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد

دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش

بگذشت ازین بسی به سر این نیز بگذرد

یک حمله پای دار که مردان مرد را

بگذشت ازین بسی به سر این نیز بگذرد


 "" ابن یمین فریومدی ""


احمد شاهرخ
اگر عاشق نبودم،این چنین پیرم نمی کردی
به این تن؛ این تن وامانده، زنجیرم نمی کردی
.
بهشتت را چشیدم،بعد از آن راندی مرا از خود
اگر بد بودم از اوّل نمک گیرم نمی کردی
.
مرا چون آبشاری دیدی؛از احساس رفتن پُر
وگرنه از بهشت خود سرازیرم نمی کردی
.
خلافت بود حقّ خائنی چون من؟خداوندا!
از اوّل کاش اسیر این تعابیرم نمی کردی
.
شراب تلخ دنیا، تشنگی را بیشتر کرده
چه می شد تشنه جان می دادم و سیرم نمی کردی
.
جدایی کار خود را کرده،این از چهره ام پیداست
اگر عاشق نبودم، این چنین پیرم نمی کردی... 


فردوسی
....

صبرکن که صبوری دوای اوست

ای دل اگر زمانه به غم می نشاندت *** بنشین و صبر کن که صبوری دوای اوست
با دور روزگار نشاید ستیزه کرد *** وآنکس که کرد، این مثل خوش برای اوست
با ژنده پیل پشه چو پهلو همی زند *** گرجان به باد بردهد الحق سزای اوست
گرکار عاقلی نرود بر ره صواب *** از وی مبین که آن نه زفکر خطای اوست
ور جاهلی به منصب و مالی رسد مگوی *** کآن مال و منصب از شرف و عقل و رای اوست
چون کارها به جهد میسر نمی شود *** آن زیبد از کسی که خرد رهنمای اوست
گر کار نیک و بد نشود بر مراد او *** داند که هر چه هست به حکم خدای اوست

"" ابن یمین فریومدی ""


فردوسی
خانه ات آباد ای دل ، بَس خرابم کرده ای
چون طبیب حاذقی ، اکنون جوابم کرده ای

من که عمری پا به پایت آمدم تا کوی یار
از چه رو اکنون چنین، در غصه خوابم کرده ای

گفتی آنشب ساز بردارم روم در زیر پَرچین دلش
پس چرا خندیدی و ، مجنون خطابم کرده ای

عقل را زنجیر کردم ، تا تو سالاری کنی
همچو عکس کهنه ای ، اکنون به قابم کرده ای

صبح فردا بَندِ پای عقل بازاست ای رفیق نیمه راه
بین چنین شوریده سر ، نقشِ بر آبم کرده ای .


احمد شاهرخ
لحظه ديدار

لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ
هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست
لحظه‌ي ديدار نزديك است


" sam "


احمد شاهرخ
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ،
" ﺩﻝ"
ﺭﺍ ﺑﻪ " ﺩﻧﯿـــﺎ" ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺧﺎﻧـــﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ، ﺭﻭﯼ
" ﺗـــﺎﺭ ﻋﻨﮑـــﺒﻮﺗﯽ "
ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ، ﮐﻪ " ﺁﺩﻡ" ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ
ﭼﻬــــﺮﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﯾﻨـــــﻪ، ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿـــﻢ
ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ
" ﺧﻮﺩﺧــﻮﺍﻫﯽ "، ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﮕﯿﺮ ﺷﺪ
ﺑﯽ ﻣﺤـــﺎﺑﺎ، ﺳﻮﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ِ " ﺷـــﺮﺍﻓـــﺖ" ﺗﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺣﺮﻣﺖ "ﺍﻧﺴـــﺎﻥ" ، ﺷﮑﺴـــﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ
ﭘﯿﮑﺮ ﺑﯽ ﺟــــــﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ، ﺯﯾﺮ ﭘــــﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ
ﮔﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﯾـــﺶ،
ﮐﻨﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺁﻥ
ﻧﻮﺣـــﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺗﺮﺣـــــﯿﻢ ﻭ ﻋــــﺰﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺮ ﻓﻬــــﻤﯿﺪﯾﻢ ﺑﺎ "ﺧــــﻮﺩ " ، ﻣﺎ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻪ ﺷﺪ
ﻣﺎ " ﺷـــــــﺮﺍﻓﺖ " ، " ﺁﺩﻣـــــﯿﺖ " ، ﻣﺎ " ﺧــــﺪﺍ " ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ


مجید حاجى سلىمى
ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمی‌آید بگو ، آن دل که بردی باز ده

افتاده‌ام در کوی تو ، پیچیده‌ام بر موی تو
نازیده‌ام بر روی تو ، آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام
گر چه که من خاک توام ، آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من ، آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها ، شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی ، با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی ، آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم ، از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم ، آن دل که بردی باز ده
 
"مولانا"


فردوسی
شده در قلب کسی،، جلوه ی مهتاب شوی ؟؟؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟

شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟

شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟

شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی......


فردوسی
یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت
خانه‌ات آباد، کاین ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی‌ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خودرا شانه کردی؛شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رُخت با آن گل افشانی که داشت
در زیارتگاهِ دل، پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می، بوسه زد
ساقی اندیشه‌ام پیمانه بوی گل گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز"آتش"عاشقان
ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت

علی آذرشاهی


فردوسی
سلام صبحتون به طعم عسل

.صبح آمد دفتر اين زندگى رابازکن,
زيستن را باسلام تازه اى آغازکن,
روشن وشفاف باش وبى تخلف همچوروز,
با نواى مهربانى عاشقى راسازکن,
بامحبت آشتى کن همزبانى پيشه ساز,
قلب خودراباصفاى همدلى دمسازکن,
گل بخندوگل شنودرگلشن اين بوستان,
غنچه هاى لحظه هارا بانوازش نازکن,

روزتازه,
فکرتازه,
راه تازه پيش گير,
عاشقى راباکلام تازه اى آوازکن,
بگذر از امواج منفى همچوطوفان خزر,

سمت وسوى ساحل آرام دل پروازکن...

روزتان پرمهرباد...


 اکبریان
مهدیا کن نظری سائل دربار توام
ای همه هستی من عاشق وبیمارتوام
 دل تمنای تو دارد مه من خرده مگیر
 همچو پروانه پی تابش انوار توام
گل کندکی گله از همدم وهمراهی خار؟
ای گل باغ ولا شکوه مکن خار توام
 پرده ی غیبت تو نامه اعمال من است
 یوسف فاطمه عمری گره کار توام
تا به کی نالم و من درطلبت ندبه کنم
سر بازار بیا طالب دیدار توام
 جان ناقابل من سکه ی بازار تو شد
 نقد جانم بستان چون که خریدارتوام
کعبه ی قلب منی حاجی گمگشته منم
ای شعاع دل من نقطه ی پرگار توام
 ناجی از درد فراقت چه بگوید صنما
 ملجاء خیمه نشین ، باعث آزار توام

 ناجی هشترودی


اریا
عطرخدا



خود را به خدا بسپار، وقتی که دلت تنگ است
وقتی که صداقتها، آلوده به صد رنگ است

خود را به خدا بسپار، چون اوست که بی رنگ است
چون وادی عشق است او، چون دور ز نیرنگ است

خود را به خدا بسپار، آن لحظه که تنهایی
آن لحظه که دل دارد، از تو طلب یاری

خود را به خدا بسپار، همراه سراسر اوست
دیگر تو چه میخواهی؟! بهر طلبت از دوست

خود را به خدا بسپار، آن لحظه که گریانی
آن لحظه که از غمها، بی تابی و حیرانی

خود را به خدا بسپار، چون اوست نوازشگر
چون ناز تو میخواهد، او را ز درون بنگر


 

 

 

تالار شعر و ادب (2)

فردوسی
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست..
برلبش جام شرابی وسبویی در دست..
گفتم نکنی شرم از این می خواری؟
گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟
گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟
در روز جزا وعده به اتش کرده؟
گفتاکه برو بی خبر از دینداری
خود را به از باده خوران پنداری؟!
من می خورمو هیچ نباشد شرمم
زیرا به سخاوت خدا دل گرمم..
من هرچه کنم گنه از این می خواری
صد به ز تو ام که دایما هشیاری..
عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت
این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...


فردوسی
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
(فردوسی)


فردوسی
ای شرقی قشنگ! که شعرم برای توست
در بیت بیت هر غزلم رد پای توست

احساس می کنم که کمی دوست داری ام
تنها دلیل منطقی ام چشم های توست

شاید مرا به اسم قدیمی صدا زدی
باور کنم پرنده ی من! این صدای توست؟!

حال و هوای چشم تو شعر مرا سرود
شعرم همیشه حاصل حال و هوای توست

همواره انتهای غزل خوب می شود
وقتی که انتهای غزل ابتدای توست

در ابتدای چشم تو شعری شروع شد
شعری که بیت های قشنگش برای توست.


فردوسی
از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد،

گرچه آدم زنده بود.

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ!

آدمیت برنگشت!

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است

صحبت از عیسی و موسی و محمد نا به جاست

قرن «موسی چمبه» هاست

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست،

وندر این ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

 گفت و گو از مرگ انسانیت است!

زنده یاد فریدون مشیری


احمد شاهرخ
نقشی از پاییز را در کوچه ها گم کرده ام
بر هجوم خستگی هایم تبسم کرده ام

از مرورهرشبت در زیر رگبار خیال
طرح چشمان تو را باخود تجسم کرده ام

انچنان از دوری ات زار و پریشان گشته ام
بردل مجنون و بی تابم ترحم کرده ام

راهی بن بست تردیدم ندارم چاره ای
با سکوت سرد شبهایم تفاهم کرده ام

از تمام بودنت سهمم شده اشفتگی
زیرلب اوای حسرت را ترنم کرده ام

هرچه کردم راز دل مخفی کنم اما نشد
این دل درمانده را رسوای مردم کرده ام

بی تو سرگردان میان چهار فصل خاطرات
نقش این پاییز را در کوچه ها گم کرده ام 


محمد لطفیان

در وصف روستا

 گوشه دنج جهان است رو ستا

خلوت باغ جنان است روستا

دشت و صحرایش همیشه نوبهار

جلوه رنگین کمان است روستا

مردمش آرام فضایش بی صدا

چون کلاس امتحان است روستا

کوچه باغ ها مرکز آرامش است

داروی روح و روان است روستا

در وجود جمله مهر و عاطفه

مردمانش مهربان است روستا

دخترانش با حجاب و با ادب

چون پری باشد زنان روستا

با محبت پیره مردانش همه

همچو قلب نوجوان است روستا

راه ندارد اندر آن دزدان چو شهر

در امان از رهزنان است روستا

در ده ما نیست بازار سیاه

فاقد جنس گران است روستا

بر خلاف شهر بی دوز و کلک

صاف و ساده مردمانش روستا

حیف و صد حیف از جور زمان

چو غریب بی نشان است روستا


احمد شاهرخ
مناجات قشنگي است ؛

بارالها…
از كوي تو بيرون نشود
 پاي خيالم
نكند فرق به حالم ....
چه براني،
چه بخواني…
 چه به اوجم برساني
چه به خاكم بكشاني…
 نه من آنم كه برنجم
نه تو آني كه براني..
نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم
نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جايي
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
كس به غير از تو نخواهم
چه بخواهي چه نخواهي
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی..


احمد شاهرخ
میروم از روزگارت در غروبی سردِ سرد
کوله بارم پر زحسرت ،سینه مالامال درد

مهر ،آبان ، شاید آذر ، این چه فرقی میکند؟
در همین پاییز زیبا ،فصل ریزش های زرد

از تمام من فقط یک خاطره میماندو
روح آسیمه سرم مانند بادی دوره گرد

هیچ کس جز تو نمیداند که در این عاشقی
غصه ها با قلب من در آخر بازی چه کرد

بعد تنها ماندنت شاید بفهمی تو ، که من
پای عشقت مانده بودم عاشقانه ،مردِ مرد


احمد شاهرخ


فروغ فرخزاد

ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ ..
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
ﺁﺭﯼ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
ﯾﺎﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ !

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ ...


احمد شاهرخ
سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا
وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند 


احمد شاهرخ
مجلس ترحیم خودم

============
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وچه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری بخواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وای چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
مادرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،که زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز

در حیرتم از کرده ی این مردم پست
مردم زنده کش مرده پرست
سارا


احمد شاهرخ
باز باران...اما کو ترانه؟؟؟

کو دو دست کودکانه؟؟؟

کو نگاه عاشقانه؟؟؟؟؟؟

کو سلامی بی بهانه؟؟؟

دل شکسته،قد خمیده،آخر دنیا رسیده.

بی کسی تنها رفیق است،

دلخوشی با ما غریب است.

چشم در چشمان باران.

هیچ کس جز او نمانده.


از میان جمع یاران باز باران.

باز هم دستخوش به باران.!!!!!!!!!


علی اکبریان
کاروان می آید از شهر دمشق

 برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

 کاروان با خود رباب آورده است

 بهر اصغر شیر وآب آورده است

 کاروان آمد ولی اکبرنداشت

 ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 کاروان آمد ولی شاهی نبود

 بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...



اریا
شعر فوق العاده زيبا از اقبال لاهوری:

دیوانه و دلبسته ي اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پروبال خودت باش

صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش!


داود قانعی



خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/
بی نهایت خسته و افسرده ام/
تا میان گور رفتم دل گرفت/
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/
روی من خروارها از خاک بود/
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود/
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
ناله می کردم ولیکن بی جواب/
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/
لرزه بر اندام من افتاده بود/
هر چه کردم سعی تا گویم جواب/
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/
از سکوتم آن دو گشته خشمگین/
رفت بالا گرزهای آتشین/
قبر من پر گشته بود از نار و دود/
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر/
نام اربابان خود یک یک ببر/
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/
گوش گویا نامشان نشنیده بود/
نامهای خوبشان از یاد رفت/
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو/
کارهای نیک و زشتت را بگو/
هر چه می کردم به اعمالم نگاه/
کوله بارم بود مملو از گناه/
کارهای زشت من بسیار بود/
بر زبان آوردنش دشوار بود/
چاره ای جز لب فرو بستن نبود/
گرز آتش بر سرم آمد فرود/
عمق جانم از حرارت آب شد/
روحم از فرط الم بی تاب شد/
چون ملائک نا امید از من شدند/
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه/
نامه اعمال تو باشد سیاه/
ما که ماموران حق داوریم/
پس تو را سوی جهنم می بریم/
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/
دست و پایم بسته در زنجیر بود/
نا امید از هرکجا و دل فکار/
می کشیدندم به خِفّت سوی نار/
ناگهان الطاف حق آغاز شد/
از جنان درهای رحمت باز شد/
مردی آمد از تبار آسمان/
دیگران چون نجم و او چون کهکشان/
صورتش خورشید بود و غرق نور/
جام چشمانش پر از خمر طهور/
چشمهایش زندگانی می سرود/
درد را از قلب انسان می زدود/
بر سر خود شال سبزی بسته بود/
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/
کِی به زیبائی او گل می رسید/
پیش او یوسف خجالت می کشید/
دو ملک سر را به زیر انداختند/
بال خود را فرش راهش ساختند/
غرق حیرت داشتند این زمزمه/
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده/
گوئیا بهر شفاعت آمده/
سوی من آمد مرا شرمنده کرد/
مهربانانه به رویم خنده کرد/
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/
من کجا و دیدن روی حسین (ع)/
گفت: آزادش کنید این بنده را/
خانه آبادش کنید این بنده را/
اینکه این جا این چنین تنها شده/
کام او با تربت من وا شده/
مادرش او را به عشقم زاده است/
گریه کرده بعد شیرش داده است/
خویش را در سوز عشقم آب کرد/
عکس من را بر دل خود قاب کرد/
بارها بر من محبت کرده است/
سینه اش را وقف هیئت کرده است/
سینه چاک آل زهرا بوده است/
چای ریز مجلس ما بوده است/
اسم من راز و نیازش بوده است/
تربتم مهر نمازش بوده است/
پرچم من را به دوشش می کشید/
پا برهنه در عزایم می دوید/
بهر عباسم به تن کرده کفن/
روز تاسوعا شده سقای من/
اقتدا بر خواهرم زینب نمود/
گاه میشد صورتش بهرم کبود/
تا به دنیا بود از من دم زده/
او غذای روضه ام را هم زده/
قلب او از حب ما لبریز بود/
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود/
با ادب در مجلس ما می نشست/
قلب او با روضه ی من می شکست/
حرمت ما را به دنیا پاس داشت/
ارتباطی تنگ با عباس داشت/
اشک او با نام من می شد روان/
گریه در روضه نمی دادش امان/
بارها لعن امیه کرده است/
خویش را نذر رقیه کرده است/
گریه کرده چون برای اکبرم/
با خود او را نزد زهرا (س) می برم/
هرچه باشد او برایم بنده است/
او بسوزد، صاحبش شرمنده است/
در مرامم نیست او تنها شود/
باعث خوشحالی اعدا شود/
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد/
قلب او بوی محبت میدهد/
سختی جان کندن و هول جواب/
بس بود بهرش به عنوان عقاب/
در قیامت عطر و بویش می دهم/
پیش مردم آبرویش می دهم/
آری آری، هرکه پا بست من است/
نامه ی اعمال او دست من است/
ناگهان بیدار گردیدم زخواب/
از خجالت گشته بودم خیس آب/
دارم اربابی به این خوبی ولی/
می کنم در طاعت او تنبلی؟
من که قلبم جایگاه عشق اوست/
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟
من که گِریَم بهر او شام و پگاه/
پس به نامحرم چرا کردم نگاه


فردوسی
خدﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﻋﻤﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﮔﻠﻮﯼ ﺧﺸﮏ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ
ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺗﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
ﻭ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺟﯽ ﻧﻤﯽﺍﻓﺘﺪ ...
ﻭ ﺑﺎﻏﯽ
ﺍﺯ ﻫﺠﻮﻡ ﺩﺍﺱ ﻫﺎ
ﭘﺮ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ

ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﮔﻠﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻭﻧﺪﻩ ﻣﺜﻞ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ
ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...
ﻭ ﮐﺮﻡ ﮐﻮﭼﮑﯽ ...
ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...

ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ
ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...!! 


اکبریان

همدم یار شدن دیده تر می خواهد
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد

عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست
 قدم اول این راه جگر می خواهد

بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت
بشنود هر که ز معشوق خبر می خواهد

هر که عاشق شده خاکستر او بر باد است
 عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش
پر زدن در وسط شعله هنر می خواهد ...


فردوسی
آسیاب به نوبت:

رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من گفت :نه
گفت نشناسی مرا، ای رو سیه

این منم ، من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح وشام

ذکر یا قدوس ویا سبوح من
برده تا پیش ملایک روح من

مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود

حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت ای مردخدا
من کجا و آنچه میگویی کجا

چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم

درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب

یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق

گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...
 
 
 "مولانا


احمد شاهرخ

تو رها در من و من محو سرا پای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام
دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام
دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام
نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزيز
من دمادم همه وقت غرقه رویای توام
تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز، ماهی دریای توام 


 

 

 

 

 

 

 

 

شاهرخ


فردوسی شاهرود
آن کس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهان

آن کس که بداند و نداند که بداند بيدار کنیدش که بسی خفته نماند!

آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خويش به منزل برساند!

آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
 ""دیوان ابن یمین فریومدی ""


فردوسی

آن کس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهان

آن کس که بداند و نداند که بداند بيدار کنیدش که بسی خفته نماند!

آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خويش به منزل برساند!

آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
 
 ""دیوان ابن یمین فریومدی ""


فردوسی

برسرکوی قناعت

هیچ دانی کزچه باشدعزت آزادگان؟
از سرخوان لئیمان دست کوته کردنست

هرکه را این قحبه دنیا زبون خویش کرد
گربصورت مردباشد لیک در معنی زنست

برسر کوی قناعت گوشه ئی باید گرفت نیم نانی میرسد تانیم جانی درتنست
 
 ""دیوان ابن یمین فریومدی ""


 

تالار شعر و ادب (1)

 فردوسی
این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم

از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم
گر تیشه بر دستم فتد بت های آزر بشکنم

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

گر کژ به سویم بنگرد گوش فلک را برکنم
گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون کشم نه چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا
من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم

من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم
تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم

من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام
باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو
گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم


غزلی از حضرت مولانا

 


 فردوسی
مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقین
می برد قلب مرا یاد تو ای زیبا ترین

هم سرای قلب من، سر زن و هم دل جا گذار
جسم من قربان تو، وا کن دلُ و بر جان نشین

سینه پُر درد است و درمانش نگاهی از نگار
یار من شو ناز کن، دل باز کن، عشق است چنین

اینچنین هر لحظه ام، یادت به رویا ساز شد
دل به غم دمساز شد، برخیز و رخسارم ببین

یک شبی بر تخت رویای تو باید رخنه شد
رخت و تختت را به هم پیچیده و دل در کمین

من به یادت عادت دیرینه دارم دلبرم
یاد تو مشروب و من هم ساقیِ مستم، همین



 

 فردوسی
هرچه راباعشق پیدا میکنی گم میشود،
 دل بروی هرکسی وا میکنی گم میشود،

 روزهای زندگی راباهزاران آرزو،
یک به یک وقتیکه فردا میکنی گم میشود،

عمرمثل یک پرنده در قفس جان میدهد
صحبت از آزادیش تا میکنی گم میشود،

رازخیلی ازبزرگی هابه کوچک ماندن است
رود را وقتی که دریامیکنی گم میشود،

باهمه زیبائی اش رسم بدی داردقطار،
هرچه راآنی تماشامیکنی گم میشود،

زندگی را بیش ازاین مانندمن جدی نگیر،
تاوصالش را تمنا میکنی گم میشود....


نصیرالدین مداحی

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت

هر جا که عاشقی به مراد دلش رسید
هر جا گرفت نم نم باران دلم گرفت

هر جا که خنده بر لب معشوقه ای نشست
یا اینکه کرد زلف پریشان، دلم گرفت

بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیابان ، دلم گرفت

امروز جمعه نیست ، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعه ی شهرم دلم گرفت



نصیرالدین مداحی

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم
بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم

پیچیده به پای دل من پیچش مویت
تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم

کم بودنِ اسپند در این شهر سبب شد
دلواپسِ رؤیت شدن روی تو باشم

طعم عسل عالیِ لب‌هات دلیلی‌ست
تا مشتری دائم کندوی تو باشم

تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است
من رفتگری در پل خاجوی تو باشم


فردوسی
استاد شهریار

ﻧﺎﺯ ﺁﻥ ﺍﺧﻤﺖ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻟﺐ ﺯ ﻟﺐ ﻭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...
ﮔﻮﺵ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻛﺮ ﻋﺠﺐ، ﺁﺷﻮﺏ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﯾﺎ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪِ ﺭﺳﻮﺍ ﮐﺮﺩﻧﺖ...
ﻧﺎﺯ ﺗﻬﺪﯾﺪﺕ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺧﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﻛﻦ ﺩﻟﻢ ﺳَﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ...
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺧﻤﺖ ﭼﻪ ﻏﻮﻏﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺍﺧﻤﺖ، ﻧﮕﻮ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ...
ﯾﺎﺱ ﺍﻓﺸﺎﻧﯽ ﻣﻌﻄّﺮ، ﮔﺮ ﭼﻪ ﺣﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺗﻮ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﺷﺎﻋﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﺭﺩﯾﻔﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺧﻤﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ...
ﻋﯿﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﻭﺻﻒ ﺍﺧﻤﺖ ﮔﻔﺘﻨﻢ ﻃﻌﻢ ﺟﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ...
ﺭﺑﻂ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ کنی 


فردوسی

"ﺗﻮ" ﺩﺭ ﺟﺎﻥ "ﻣﻨﯽ" ﻣﻦ ﻏﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ
"ﺗﻮ" ﺍﯾﻤﺎﻥ "ﻣﻨﯽ" ﻣﻦ ﮐﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﺍﮔﺮ ﺩﺭﻣﺎﻥ" ﺗﻮ"ﯾﯽ ﺩﺭﺩﻡ ﻓﺰﻭﻥ ﺑﺎﺩ
ﻭﮔﺮ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﯼ ﺳﻬﻤﻢ ﺟﻨﻮﻥ ﺑﺎﺩ

ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻮ ﻋﻠﺖ ﻣﻦ
"ﺗﻮ" ﺑﺨﺸﺎﯾﻨﺪﻩ ﺍ ﯼ ﺑﯽ ﻣﻨﺖ ﻣﻦ

ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ
ﮐﻼﻣﺖ ﺁﯾﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺳﺠﺪﻩ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﻢ
ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮ ﻧﺸﺴﺘﻢ ......

مولانا


 

فردوسی
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

از سیل اشکِ شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال، هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام

شهریار


فردوسی
عاشقی جانم گرفت و،، جان و جانانم تویی
زین سبب شکی ندارم،، دین و ایمانم تویی

من به دور از چشم تو سودای دیگر را نخواهم
زخمی این روزگارم،، درد و درمانم تویی

من جدا از تو نبودم،، یکدمم در خاطرات
خاطره ها، گفتنی ها، راز پنهانم تویی

دل کجا منزل کند،، تا روی تو پیدا شود
شعر ها من از تو گویم،، شور دیوانم تویی

هر شب از دل،، با خدا صحبت ز رویت میکنم
با خدا عهدی بکردم،، عهد و پیمانم تویی

سوز های ناله ام را،، دفتر و شعرم شنید
بیت بیت هر غزلها،، قافیه دانم تویی

آمدی جانم به قربانت،، ولی دیر آمدی
من درون خود شکستم،، حبس زندانم تویی

**ارال**


فردوسی
ﻋﻄﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ ..
 ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﻏﻢ ، ﺧﻮﺩ پرﺳﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ .

ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ،ﺍﺳﯿﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
 ﯾﺎﺩ ﺍﯾﺎﻡ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ .....

ﯾﺎﺩ ﺩﻭﺭﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻬﺎ پاﮎ ﺑﻮﺩ .....
 ﭼﺸﻤﻬﺎ ﮔﻮﯾﺎﯼ ﻋﺸﻘﯽ ﻧﺎﺏ ﺑﻮﺩ.....

ﻋﺸﻘﻬﺎ ﺑﻮﯼ ﻫم آﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ....
 ﻗﻮﻟﻬﺎ ﺭﻧﮓ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
 ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﺒﻮﺩ
 ﻗﻠﺒﻬﺎ ﺁﻫﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﺷﺘﯽ ﻧﺒﻮﺩ ....

ﻋﻬﺪﻫﺎ ﺳﺎﺩﻩ ،ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﺑﻮﺩ.....
 ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻮﻩ ﮐﻨﺪﻥ پیشه ﺑﻮﺩ ... 


فردوسی

وعده کردم که به تو سر نزنم
 برسم تا دم در ، در نزنم
قول دادم به غزلهای خودم
 زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمئن باش خیالت راحت
 گله ای از تو به دفتر نزنم
این چه رسمیستکه باید یک عمر
 حرف خود را به تو اخر نزنم
برو ای عشق برو تا اینکه
 روی دستان تو پر پر نزنم
من به دوری تو عادت کردم
 ولی از غصه ی دوری تو دم نزنم


لطفیان محمد
این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران ...نمی دهد

سفره ی دل ام دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد...

یک بغل زمین برای دوستی

یک دریچه آسمان ...نمی دهد

 وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد...زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد


هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد


هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد


کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد


جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد


عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگر بدان نمی دهد


جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد


نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد


پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد


خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...


فردوسی شاهرود

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


حافظ


فردوسی
نمی دانم چرا وقتی،
دلم درگیر یاد توست،
هوا دلگیر و بارانیست...
صدای رعد هم جاریست...
نه رویایی ، نه کابوسی ،
هر آنچه هست بیداریست...
نمکدان می شود ابر و...
نمکها روی زخم دل ...
و این آغاز یک موضوع تکراریست...!
هنرها دارد این باران،
از آن لحظه که می بارد،
تبم در گریه می سوزد...
تحمل کینه می توزد...
و تن هم طبق معمول همیشه
پیله ی افسوس می دوزد...
دلم دلتنگ یاد توست........


فردوسی
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هردو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

خود ، ممكن آن نیست كه بردارم دل
آن به كه به سودای تو بسپارم دل

گر من، به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه كنم بهر چه می‌دارم دل

در عشق تو هر حیله كه كردم هیچ است
هر خون جگر كه بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان كه كند مرا كه دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه كنم حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
 

بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن كز قلم چراغ تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان كردم بر آن فغانم می سوخت
خامش كردم چو خامشانم می سوخت
 

از جمله كران‌ها برون كرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا كه وفا نیست از عالم كم باد

دیدی كه مرا هیچ كسی یاد نكرد
جز غم كه هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زه رآب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا كه بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود

من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من كَه شده‌ام چو كهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید كرد
وز چاه طمع بریده می باید كرد

خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این كار مرا به دیده می‌باید كرد

آبی كه از این دیده چو خون می‌ریزد
خون است بیا ببین كه چون می‌ریزد

پیداست كه خون من چه برداشت كند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
 

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا

از بس كه برآورد غمت آه از من
ترسم كه شود به كام بدخواه از من

دردا كه ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 
ما كار و دكان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق كه او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم

"مولوی علیه رحمه "


محسن محمد پور


مجید حاجى سلىمى
ﺷﺐ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﮔﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﻢ ﺯ ﺷﺮﺍﺑﺶ
ﺳﺠﺎﺩﻩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻨﻮﺷﻢ ﻣﯽ ﻧﺎﺑﺶ

ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﮔﺸﺘﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺮ ﮐﻒ ﻭ ﺑﺮ ﺩﻑ
ﺗﺎ ﺧﻠﻖ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﺶ

ﺁﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺑﺘﺨﺎﻧﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ
ﺩﺭ ﻣﯿﮑﺪﻩ ﺩﯾﺪﻡ ﺭﺥ ﺑﯽ ﺑﻨﺪ ﻭ ﻧﻘﺎﺑﺶ

ﺻﺪ ﺟﺎﻡ ﻣﯽ ﺍﺵ ﺧﻮﺭدﻡ ﻭ ﺍﺯﻋﻘﻞ ﺭﻫﯿﺪﻡ
ﺳﺮﺑﺎﺯﺷﺪﻡ ، ﺑﯿﺪﻝ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺭﮐﺎﺑﺶ

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺩﻩ ﺣﻼﻟﺴﺖ ﺯ ﯾﺎﺭﻡ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﻣﺸﻮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺩﺭ ﺩﺷﺖ ﻭ ﺳﺮﺍﺑﺶ

ﺁﻥ ﺑﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺑﻨﻮﺷﯿﺪ ﺣﻼﻟﺴﺖ
ﻧﯽ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺟﺎﻡ ﭘﺮ ﺁﺑﺶ

ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺑﺪﻫﺪ ﺳﺮ
ﭼﻮﻥ ﺳﺮ ﺑﺪﻫﺪ ﻫﯿﭻ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﻋﻘﺎﺑﺶ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻻ ! ﭘﻨﺪ ﻣﮕﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ِ ﻋﺎﺷﻖ
ﻣﻦ ﺗﺸﻨﺔ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺑﺶْ


مجید حاجى سلىمى
ﺷﺐ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﮔﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﻢ ﺯ ﺷﺮﺍﺑﺶ
ﺳﺠﺎﺩﻩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻨﻮﺷﻢ ﻣﯽ ﻧﺎﺑﺶ

ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﮔﺸﺘﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺮ ﮐﻒ ﻭ ﺑﺮ ﺩﻑ
ﺗﺎ ﺧﻠﻖ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﻢ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﺶ

ﺁﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺑﺘﺨﺎﻧﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ
ﺩﺭ ﻣﯿﮑﺪﻩ ﺩﯾﺪﻡ ﺭﺥ ﺑﯽ ﺑﻨﺪ ﻭ ﻧﻘﺎﺑﺶ

ﺻﺪ ﺟﺎﻡ ﻣﯽ ﺍﺵ ﺧﻮﺭدﻡ ﻭ ﺍﺯﻋﻘﻞ ﺭﻫﯿﺪﻡ
ﺳﺮﺑﺎﺯﺷﺪﻡ ، ﺑﯿﺪﻝ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺭﮐﺎﺑﺶ

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺩﻩ ﺣﻼﻟﺴﺖ ﺯ ﯾﺎﺭﻡ
ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﻣﺸﻮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺩﺭ ﺩﺷﺖ ﻭ ﺳﺮﺍﺑﺶ

ﺁﻥ ﺑﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺑﻨﻮﺷﯿﺪ ﺣﻼﻟﺴﺖ
ﻧﯽ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺟﺎﻡ ﭘﺮ ﺁﺑﺶ

ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺑﺪﻫﺪ ﺳﺮ
ﭼﻮﻥ ﺳﺮ ﺑﺪﻫﺪ ﻫﯿﭻ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﻋﻘﺎﺑﺶ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻻ ! ﭘﻨﺪ ﻣﮕﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ِ ﻋﺎﺷﻖ
ﻣﻦ ﺗﺸﻨﺔ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺑﺶْ


فردوسی
هشتم آبان ماه
سالروز درگذشت قیصر امین پور
گرامی باد

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولی دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايی كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سری سر به زير
از اين دست، عمری به سر برده ايم


فردوسی
توهمون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مث دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن ، جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ، ای تجلی ظهــــور

...

با توام...با تو که گفتی ، تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری ، ساده ای...بی انتهایی

مث لالایی بارون ، تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی میدونم ، ناجی فاصله هایی

...

توهمون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مث دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته ، گله دارم از جدائی

غایب همیشه حاضر ، تو کجایی...تو کجـایی...

تو کجـایی...تـو کجایی...؟


فردوسی
مستِ عشقم، کس ببیند گویدم دیوانه ای
من نه آن مستم که نوشد باده از پیمانه ای


مستِ آن یارم که دارد با نظر لطفی به من
من به اعجاز از نگاهش می شوم مستانه ای


آنکه در بازارِ بی رحمی به جانان دل دهد
خانه یِ قلبش نگردد جایِ هر بیگانه ای


غافلان دولت سرا دنبالِ جانان می روند
چشمِ دل وِی را ببیند همرهِ بیچاره ای


آنکه درمانی کُند دستی بگیرد در خَفا
اینچنین بر شمعِ جانان می شود پروانه ای


عباس جان محمدی
این آب های گرم
با ساحل جنوب
این آفتاب داغ
با مردمان خوب
اینجا خلیج فارس
چون قلب میهن است
نامش همیشگی
در سینه من است
(( اسدا.... شعبانی ))


فردوسی شاهرود
شبم شدچون شب یلدا، ولیکن بی صفا امشب
شدم بی مونس و تنها میان آشنا امشب
چو شمعی در بر پروانه‌ای می‌سوختم دائم
چرا رفته‌است پروانه ز منزلگاه ما امشب
دل از مهر وصفا پر بود، بی رنگ و ریا بودیم
صفا و مهر رفت و آمده جور و جفا امشب
تنم از ترس می‌لرزد چرا، چون بی‌کَس و تنها
دلم ازغصه پرخون شد، زدست بی وفا امشب
چه تاریک است این محفل چو زندان بلا و غم
بلا و غم چه حد دارد بگو بر من خدا امشب
مثال مار می پیچم به خود از بسکه دلتنگم
نمی‌آید به چشمانم دمی خواب ای خدا امشب
غزل خواندم‌به راه‌دوست تا عاشق شوداوهم
چرا عاشق ندارد عاقبت، هر شب و یا امشب
اگر آواز می‌خواندم چو بلبل در برت هر شب
نمی‌گردد زبانم، من نمی‌دانم چرا امشب
همه رفتند از پیشم، به فکر مردن خویشم
بیا جانم ستان آخر اجل، هستم رضا امشب
دمادم زیرلب می‌گفتم این نکته که ای “عابد”
شده روزت سیه از دست نامردان چرا امشب



 فردوسی
در خیالم با منی ، اما تو یار دیگری
فصل سرد حال من ، اما بهار دیگری

از وفا دم میزدی ، دیروزهای زندگی
بی نگاهت مانده ام ، اما نگار دیگری

عقده ها در سینه دارم ، با که گویم درد دل
آشنای من تویی و ، غمگسار دیگری

گفته بودی در غروبی تنگ میبینم تو را
وعده کردی با من اما بر قرار دیگری

گریه های هر شب من بالشم را خیس کرد
سیل اشکم سوی تو ، اما تو زار دیگری

من تو را خواهم،تو او را ، او خدا داند که را
هر یک از ما بیقراریم و دچار دیگری

تا چه خواهد شد سرانجام حدیث عاشقی
گل نشاندیم و پرید و شد ز بهر دیگری....


فردوسی


نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم

نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی

نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند، تو آنی
خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

همه جا تو نه که یک جای نه یک پای
همه ای با همه ای همهمه ای

تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی

در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی نه که چون آب در اندام سبوئی
تو خود اویی

به خود آی تا در خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گل وصل بچینی ...


مجید حاجى سلىمى
" ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ "

خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنيم!
غافل از خود،دیگری را هم قضاوت می کنيم!

کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز…
چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنيم!

عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود…
ما به این دنیای فانی زود عادت می کنيم!

ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا…
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنيم؟

کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی…
با همیم اما چرا احساس غربت می کنيم؟

من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد!
سوره ای از عشق را با هم قرائت می کنیم..


فردوسی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
 طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
 سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
 من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
 خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
 به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
 
سعدی


 عباس جان محمدی

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻗﻠﻢ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ
ﺑﺎ ﺗﯿﻎ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺘﺮﺍﺷﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﯼ
ﻫﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺠﻨﮕﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﺷﺎﻋﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺪ ﺭﻧﮓ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﺎ ﮐﻨﯽ ﺍﻣﺎ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻟﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﻭ ﻟﺐ ﺍﺯ ﻟﺐ ﻧﮕﺸﺎﯾﯽ
ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻧﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﻢ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ
ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ ...


عباس جان محمدی
ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻗﻠﻢ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ
ﺑﺎ ﺗﯿﻎ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺘﺮﺍﺷﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﯼ
ﻫﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺠﻨﮕﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﺷﺎﻋﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺪ ﺭﻧﮓ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﺎ ﮐﻨﯽ ﺍﻣﺎ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻟﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﻭ ﻟﺐ ﺍﺯ ﻟﺐ ﻧﮕﺸﺎﯾﯽ
ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻧﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﻢ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ
ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻧﺒﺎﺷﯽ ...


فردوسی
بی وفا!! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟
 در دل هر غزلی جا شدنت کافی نیست؟

آینه آینه تالار ِ فریبایی ِ توست
 هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست؟

 اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت!
نقش ِ تکراری ِ حوا شدنت کافی نیست؟

هر که یکبار تو را دیده شده مجنونت
 رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست؟

گفته بودند پریناز، نگفتند اینقدر
 مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست؟

لعنتی! ماه نشو، اینهمه شب قصه نگو
 شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست؟

ملکه! اینهمه سرباز ِ عسل ریز بس است
 شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست؟

آی پروانه ترین پیرهن ابریشم ِ رقص!
دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست؟

موشرابی ِ لب انگوری ِ چشم الکل ِ مست!
پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست؟

دست بردار از این دلبری ات یعنی چه
 هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست؟

من که هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست
 در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست؟

خسته ام می روم از بندر، توفانی کاش
 مردی آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست؟


 فردوسی شاهرود
قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم
من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...

صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید
که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم
عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...

وای مردرویاهایم ببخشید مرا
عشق بعدی شدم و بین شما ریخت بهم...

فاصله بین من و تو نفسی بود ولی
رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...

قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه
عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...

نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار
لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...

باز اقبالی و آهنگ شقایق اما
چقدر ساده هم آغوشی ما ریخت بهم...

بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت
خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...

کلماتم همه در بغض گلو درد شدند
بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...

خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما
به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم.؟!!...


فردوسی
قصه ای با تو مرا هست نمی دانم چیست
صبر بی طاقت سرمست نمی دانم چیست

در جواب عطش چشم نیاز آلودت
آنچه لب های مرا بست نمی دانم چیست

پشت این فاصله هایی که پر از برف شده است
تب آغوش عجیب است نمی دانم چیست

در مصافی که امیدم همه بر تدبیر است
عقل با وسوسه همدست نمی دانم چیست

آنچه در دام مرا تا ابد انداخت ولی
بند از پای تو بگسست نمی دانم چیست


عباس جان محمدی
شعر زیبای فردوسی

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند


فردوسی
نگو هرگز خداحافظ
 خداحافظ که میگویی
دلم از درد می میرد

تو دوری و نمی بینی
 نفس هایی که میگیرد

خداحافظ که می گویی
 پر از غم می شود جانم
 
تو با این واژه غمگین
 نرنجانم نترسانم
نگو هرگز خداحافظ
 خودت از من حفاظت کن
چرایش را نمی دانم
 به اخلاق من عادت کن
کسی که با سلام تو
 دلش آرام می گیرد
بدان با این خداحافظ
 خودش از غصه می میرد....